اللهم عجل لولیک الفرج
پیر مردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع.....................
زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
فاطمه (علیها السلام) در نزد مسلمانان برترین و والامقام ترین بانوی جهان در تمام قرون و اعصار میباشد. این عقیده بر گرفته از مضامین احادیث نبوی است. این طایفه ............................
آوردهاند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي....................
۱- نام چند «كتاب مقدس» در قرآن آمده است؟ كتابهاي مقدسي كه نامشان در قرآن آمده است عبارتند از: «قرآن، انجيل، تورات، زبور، صحف ابراهيم و صحف موسي
2- ستمگراني»كه نامشان در قرآن آمده را نام ببريد. جالوت، هامان، سامري، نمرود ، فرعون، قارون و ابولهب.
3- پرندگاني كه لشگريان ابرهه ..............................
روش تدریس قرآن
به دنبال تغییر کتابهای قرآن کلاس اول و دوم امسال هم کتاب کلاس سوم تغییر کرد به این صورت که قرائت از کتاب مفاهیم جدا شده و به .................
داستان درباه مفرد و مثني
یکی بود یکی نبود روزی روزگاری یک درخت بود که در یک دشت بزرگ زندگی می کرد . اسم این درخت « شجرة » بود «شجرة» مفرد بود یعنی تنها بود هیچ درخت دیگری کنار او نبود که با او صحبت کند ، درددل کند و تنهایی اش را پرکند و همیشه غصه می خورد .روی یکی از شاخه های این درخت یک پرنده کوچک زندگی می کرد که اسمش « طائر » بود او هم تنها بود و هیچ یاری نداشت دلش می خواست که با پرنده ای دوست شود با او حرف بزند این درخت و پرنده همیشه غصه می خوردند و دعا می کردند ای کاش دوست هم زبانی داشتیم البته آنها با هم دوست بودند و لی دوست داشتند دوستی همجنس خودشان داشته باشند .خلاصه روزی از روزها دو نفر به این دشت آمدند که هر کدام بقچه ای در دست داشتند اسم این دو نفر « انِ » و « ینِ » بود آنها از راه دوری آمده بودند و خسته و گرسنه بودند آمدند زیر سایه درخت نشستند و گفتند خوب است زیر سایه این درخت کمی استراحت کنیم و چیزی بخوریم بعد راه بیفتیم . آنها بقچه خود را باز کردند و سفره خود را پهن کردند و غذاهای خود را در سفره گذاشتند . بچه های عزیزم می دونید غذای اونها چه بود ؟ ... غذای خوشمزه ای داشتند که شما تا حالا نخوردید . غذای آنها « هذان – هذین » « هاتانِ – هاتینِ » بود . آنها شروع به خوردن غذا کردند ناگهان صدایی شنیدند صدا صدای « شجرة » بود که به آنها سلام میکرد و خوش آمد میگفت . « ان » و « ینِ » جواب دادند و گفتند درخت عزیز حالت چطوراست ؟ شجرة گفت خوبم . در این هنگام « طائر» هم سلام کرد و آنها مشغول صحبت کردن شدند و شجرة و طائر از تنهاییشان گفتند و اینکه ایکاش دوستانی مثل خود داشته باشند . « انِ و ینِ » نگاهی به یکدیگر انداختند و گفتند اینکه ناراحتی ندارد ما برای شما دوستانی داریم بعد نهال درختی از بقچه خود دراورده در کنار درخت کاشتند و یک پرنده کوچک هم در کنار طائر گذاشتند و به آنها گفتند اینها از این به بعد دوستان شما هستند مواظب آنها باشید . شجرة و طائر خیلی خوشحال شدند و از آنها تشکر کردند . حالا دیگر آنها مفرد نبودند بلکه هر کدام دوتا شده بودند یعنی «مثنی» شده بودند .
بعد « انِ و ینِ » گفتند برای اینکه هیچوقت ما را از یاد نبرید می خواهیم به شما یادگاری دیگری هم بدهیم حالا که هر کدام از شما دوتا شده اید اسمتان می شود « شجرتانِ و شجرتینِ » یعنی ما اسم خودمان را به آخر اسم شما می چسپانیم .و طائر هم می شود « طائرانِ و طائرینِ » چطور است ؟ آنها خیلی خوشحال شدند و گفتند ما همیشه با نگاه کردن به اخر اسممان به یاد شما می افتیم . بعد «انِ و ینِ » گفتند بیاید از غذاهای ما هم بخورید غذای« هاتان و هاتین» دادند به «شجرتان و شجرتین» و غذای «هذان و هذین» دادند به« طائران و طائرین ». خیلی دیر شده بود هوا داشت تاریک می شد « ان و ین » باید می رفتند از دو درخت و دو پرنده خداحافظی کردند و رفتند تا مفردهای دیگر را به مثنی تبدیل کنند تا هیچ کسی تنها نماند . « پایان »
ایجاد انگیزش در درس عربی
همه ما می دانیم که یکی از راه های موفقیت دانش آموزان اعتماد به نفس است. به همین دلیل باید سعی کرد با ایجاد انگیزه در آنان از طریق خواندن مطالب کوتاه و.............
قرآن وكتب الهي پيشين
- تورات و انجيل
- صحف ابراهيم در قرآن
- زبور داود در قرآن
- تحقيقات مستشرقين در اين زمينه.................
زندگی را چقدر زندگی کرده ایم ؟
مورخان مینویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله میکند، با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز میباشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه میدادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش میرسید عدهای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش میشدند و بقیه به خانههاو دکانها پناه میبردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب میدهد: من هم ابن عباس هستم. اسکندر با خشم فریاد میزند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمیترسی؟ مرد جواب میدهد: من فقط از یکی میترسم و او هم خداوند است. اسکندر به ناچار از مرد میپرسد: پادشاه شما کیست؟ مرد میگوید: ما پادشاه نداریم. اسکندر با خشم میپرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟ مرد میگوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند. اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت میکنند در میانه راه با حیرت به چالههایی مینگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان میرسند، اسکندر با تعجب نگاه میکند و میبیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش مینشیند، با خود فکر میکند این مردم حقیقیاند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده میرسد و میبیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عدهای به دور او جمع هستند. اسکندر جلو میرود و میگوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد میگوید: آری، من خدمتگزار این مردم هستم! اسکندر میگوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه میکنی؟ پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده میگوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم! اسکندر میگوید: و اگر نکشم؟ پیرمرد میگوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد. اسکندر سر در گم و متحیّر میگوید: ای پیرمرد من تو را نمیکشم، ولی شرط دارم. پیرمرد میگوید: اگر میخواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمیپذیرم. اسکندر ناچار و کلافه میگوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا میروم. پیرمرد می گوید: بپرس! اسکندر میپرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟ پیرمرد میگوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون میآییم، به خود میگوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما میباشد! اسکندر میپرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد جواب میدهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد، به کنار بستر او میرویم و خوب میدانیم که در واپسین دم حیات، پردههایی از جلوی چشم انسان برداشته میشود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! از او چند سوال میکنیم: چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟ چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟ برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟ او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" میگوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایهام که میدانستم گرسنه است، پنهانی به در خانهاش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم! بعد از آن که آن شخص میمیرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد! یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود! بدینسان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد! اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام میکند و به لشکر خود دستور میدهد: هیچگونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام میگذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون میرود! فکر میکنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکر کنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم
مَنْ لَمْ یُرِِدْکَ فَلا تُرِدْهُ : برای کسی بمیر که برات تب کنه.
وکُلُّ إناءٍ بالَّذِی فِیهِ یَرْشَحُ : از کوزه همان برون تراود که در اوست. ...........................
- براي سليمان (ع) لشگر نيرومندي از انسان و پرنده و حيوان بود.
- روزي از روزها
- سليمان براي پرس و جو کردن لشگرش خارج شد ... پس با دقت نگاه کرد و پرسيد:
- هد هد کجاست ؟
- پرندگان: سروَر ما ! ... اکنون براي کاري رفت.
- سليمان (ع) از ..............